كروسينسكى ( مترجم : مهراب اميرى )

113

ده سفرنامه ( فارسى )

آشنائى داشت تا دريافت كه اگر يك ايرانى اين كتاب مقدس را در دست يك « كافر نجس » مشاهده مىكرد تا چه اندازه احساس تنفر و انزجار مىنمود و من نيز در صورت كشف آن بدون هيچ مشكلى مىتوانستم سرنوشت خويش را حدس بزنم . در تمام طول عمرم به خاطر ندارم از يك جدائى به قدر دورى از ميرزاحسين و ميرزا بزرگ و افراد خانواده‌اش ناراحت شده باشم و آن چيزى كه اين جدائى را دردناكتر مىكرد اين فكر بود كه مبادا در ماه‌هاى آينده به چشم‌ها و يا جان اين وزير ارجمند خوش‌مشرب گزندى وارد آيد و يا احتمالا ميرزا بزرگ را ( 3 ) از بچه‌هايش جدا كنند و به زنهاى خانواده تجاوز و بىاحترامى شود و به مناطق دور و پرت افتاده مازندران و گيلان تبعيد گردند و يا اطفالى كه با آنهمه ناز و نعمت پرورش يافته بودند و تربيت و رفتارشان بزرگترين لذت زندگانى ميرزا بزرگ و ميرزا حسين بود از كنف حمايت والدينشان محروم گردند ، نوكرها نيز از اين واقعه سخت متألم و متأثر بودند و در حق من هزاران شرط ادب و احترام را مرعى مىداشتند . سرانجام خانه را به اتفاق ميرزا بزرگ كه مايل بود مرا تا دروازهء شهر بدرقه و همراهى نمايد ترك گفتيم واقعا چه كار خوبى ! چرا كه در غير اين صورت بدون شك مسافرت من در اثر اذيت و آزار دروازه‌بانان به تأخير انداخته مىشد لحظات رنج‌بار آخرين « خداحافظى » فرا رسيد . به عقيدهء من اين لحظات با صداقت و احترام دوجانبه همراه بود و هردو سعى نكرديم كلمات ديگرى بر زبان جارى نمائيم . من يك آشنائى قديمى و دادوستد زيادى با همسفر تاجرم داشتم او آدمى عاقل و باهوش بود و با اينكه هنگام مسافرت سر تا پا مسلح بود ليكن مانند تمام بازرگانان شرقى در هنگام خطر بزدل و ترسو بود با اين حال بايستى قبول كرد كه جادهء بين شيراز